رمان (قلدر)P.1
· 13 خرداد 1404 · داشتم اسامی رو میخوندم با پرت شدن لیوان ابی سمتم رو هوا گرفتمش همون پسره که بهشون دستور میداد موقع حضور غیاب فهمیدم اسمش
کارن عه اینو پرت کرده بود رفتم سمتش
-نمیخوای ادم بشی؟
پوزخندی زد و دست به سینه شد
-که چی بشه خانوم معلم یهو از گوشش گرفتم که اخ اوخ کرد سمت در بردمش پرتش کردم بیرون و درو بستم
با دیدن نگاه بهت مانند بقیه دانش اموزا گفتم
-چتونه؟
-اون انقدر قوی بود بزنتتون ولی نتونست چجوری با یه دست گوششو گرفتی پرت کردیش بیرون؟
از لحن گستاخش حالم بهم خورد
-تو هم برو بیرون
-من؟
-نه پس عمت
کل کلاس منفجر شد
-دهنتونو ببندید
با حرف من سکوت کردن برگشتم سمت یارو که اسمت مهیار بود
-مگه نگفتم برو بیرون هان؟
-نمیرم
پوزخندی زدم رفتم سمتش
-عجب بابا
با یه حرکت